خآطـِـــرآتــِـ مـَـن .. :)

با لبخنــــ:)ــد وآرد شویـــد .. !!

آلِــزو بی اعصااااااب :(

سلام

حوصله هیچی ندااااااااااااارممممممممم

اونروز نشستم کلی آپ کردم ک دیگه آخراش بود .. یهو دیدم داداشم وارد اتاق شد .. اومده بود پشتم وایستاده بود داشت چیزایی ک نوشته بودمو میخوند .. منم دلم نمیخواست ک بدونه چی دارم مینویسم .. منم زدم یه صفحه دیگه ک وب یکی از دوستان بود .. بعد گفت بزن پنل مدیریت وبلاگ .. گفتم نمیزنم .. گفت میخوام ببینم چیه .. گفتم به تو چه .. و این بحث تا چند دقیقه ادامه داشت .. بعد هر چی گفت قبول نکردم .. زود رفتم تو پنل و خروج رو زدم .. گفت باشه(با حالت تهدید آمیز) بعد گرفت از کیس کامیپوترو خاموش کرد .. منم خعلی خونسرد گفتم به درک دوباره روشنش میکنم .. اونم اومد دستگاه رو برداشت رفت (یعنی بعضی وقتا بی موقع این دهنم باز میشه هاااا .. کی سرمو به باد میدم خدا میدونه) هیچی دیگه گفتم ببر لازم ندارم .. و رفتم یکم بازی کردم .. غروب ک شد خودش اومد پای کامپیوتر و دستگاه رو گذاشت و رفت نت .. بعد ک رفت باشگاه اومدم نشستم .. خخخخخخخخ خعلی حال داد .. فک میکردم دیگه گوگل رو نبینم ..

بعدم کلا در قهر به سر میبردیم .. اصن یه کلمه هم باهم حرف نزدیم .. فردا صبحش هم رفت ساری .. منم کل روز پای نت بودم و خوش میگذروندم

حوصله ی آپیدن هم نداشتم .. همه زحمت هام هدر رفته بود خووو


*********************************************************


راستی دوستان .. این وبلاگ : http://bweb.mihanblog.com/

وبلاگه لیست وبلاگ های برتر .. میتونین آدرس وبتون و توضیحی در مورد وبتون به مدیر وبلاگ بدین تا اونو تو وب بزاره و بازدیدکننده های بیشتری داشته باشین ..

توضیحات بیشتر تو خود وبلاگ هست.





[ بازدید : 499 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 24 تير 1393 ] [ 13:13 ] [ آلِـــزو :) ]

[ ]

بالاخره یه شب عالی

سلووووووووووم خوبین؟؟؟

دیشب بعد از اینکه آپیدم و غُرغُر کردم دخترخالم گفت بریم پیاده روی .. بعد یکم مخالفت راه افتادیم رفتیم .. همینجوری رفتیم و رفتیم تا به پارک رسیدیم ک گفتن بریم پایین تر بعد موقع برگشتن بریم پارک .. ما هم حرف گوش کن .. دیگه رفتیم .. بعد وسط راه یهو مامانم گفت کاشکی میرفتیم گلزارشهدا .. اونجا بهتر بود .. منم گفتم خب بریم هنوز دیر نشده کِ .. اونا هم قبول کردن و برگشتیم ..

هیچی دیگه با کلی مکافات رفتیم بالا رسیدیم .. بچه دخترخالم تو کالسکه بود کلی مشکل میشد .. اون یکی بچشم سوار دوچرخه بود .. کلا دردسر بودن .. بالاخره با کلی زحمت رفتیم بالا .. تو راه ک بودیم .. داداشیم زنگید ک کجائین مام گفتیم بیرونیم گفت خب منم میام وو مام گفتیم نه میدزدنت .. آخه جدیدا بچه دزد زیاد شده .. حدودا 20 /30 بار زنگید .. آخرش ک دیگه کلا جواب ندادیم .. تو راه ک داشتیم برمیگشتیم .. ساجده(بچه دخترخالم ک سوار دوچرخه بود) یکم از ما جلوتر میرفت .. بعد من اون طرف خیابون یه سگ دیدم ک میخواست بیاد اینطرف خیابون .. ساجده هم سر یه کوچه رسیده بود داشت میرفت ک سگه میخواست بره تو کوچه یهو جلو این ظاهر شد .. هر چی هم صداش کردیم نشنید .. ینی سگه رو ک دید دوچرخه رو گرفت و الفرار .. اون گریه میکرد مام میخندیدیم .. یه وضی بود اصن .. خعلی باحال بود ..

امروز ک پاشدم دوباره حسش نبود بدرسم .. اومدم نت بعدازظهر هم رفتم باشگاه ک خعلی خوشی گذشت .. جریمه هم شدیم .. ک دیگه واقعا پا نمونده بود .. با دهن روزه واقعا سخت بودش .. ولی خوب بود ..

یکی از بچه ها بم گفت ک دانشجوئی؟؟ ینی همنی جوری مونده بودماااااااااااا .. آخه به من میخوره ک دانشجو باشم .. هیکلی هم ک نیستم .. آخه اینا چی میبینن اینجوری میگن؟؟ من واقعا دارم از دست میرم .. اعتماد به نفسم چسبیده کف زمین .. :((((

کلا روز و شب خوبی بود خداروشکــــــــــــر ..





[ بازدید : 441 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 10 تير 1393 ] [ 21:41 ] [ آلِـــزو :) ]

[ ]

حسش نیست

سلام .. نماز روزه های همتون قبول باشه ایشالا

دارم دق میکنم .. چرا نمیتونم درس بخونم .. روز حوصله ندارم میگم شب .. شبم ک میشه همش تلویزیون و پارک و مهمونی و ... کلا دیگه شبم حال نمیده درس خوندن.

هیچی نخوندمممممممممممم .. آزمونم دارم غصم گرفته.

اصن لامصب حسش نمیاد .. اراده م ک ماشالا 273- ........

دعاااااااااااااااام کنید.





[ بازدید : 430 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ دوشنبه 9 تير 1393 ] [ 22:09 ] [ آلِـــزو :) ]

[ ]

عنوان نداریم :)

سلوووووووووووووووووووووم به همه .. نمازه روزه های همه قبول باشه ..

حدودا یه هفته نت نداشتم .. مُردم از بیکاری .. واسه اینکه گیر ندن و نگن معتاد بهشون نمیگفتم ک نتو وصل کنن ..

هفته ی تقریبا خوبی بود .. همه ی برنامه هام بهم میرخت واسه درس خوندن ..مهمونی زیاد داشتیم .. همه رو دیدم بعد چند وقت ..

کارنامه رو هم گرفتم . قبول شدم خداروشکر .. ذوق مرگ شدم .. دیگه نمیزارم اینطوری استرس داشته باشم .. اینقدر میخونم ک مطمئن باشم قبولم ..

نمیدونم چی بگم .. دوستوووووووووووووووووون دارم .. فعلا بابای






[ بازدید : 410 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 8 تير 1393 ] [ 9:37 ] [ آلِـــزو :) ]

[ ]

اصن حوصله ندارم

سلوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم خووووبیـــــــــــــــن؟؟

چند روزیه آپ نکردم .. حوصله ندارم اصن ..

خب این چند روز کِ هم خوب بوده هم بد .. اونروز یعنی هفته ی پیش رفتیم باشگاه بعد چند روز بچه ها ها رو دیدیم خیلی خوب بود .. قرار شد بریم باشگاه ک تا حالا نشده .. یعنی همش یکی سازمخالف میزنه و میگه نه .. حالا ببینیم چی میشه ..

قرار بود از این شنبه بریم کتابخوووووووونه واسه درس خوندن .. شنبه صبح پاشدم تند تند آماده شدم ک برم مامانم میگه کجا میگم کتابخونه میگم خب برو .. بعد ک کفشامو پوشیدم تو حیاط میگه حالا امروزو نرو یکم کمکم کن .. منم حرف گوش کن .. هیچی دیگه برگشتم تو خونه و مثلا کمک میکردم .. فرداش ک امروز باشه .. پاشدم رفتم مدرسه واسه کارنامه ک خوشبختانه بسته بود .. بعد ممیخواستم برم کتابخونه ک مامانم کار داشت نرفتم .. بعدش میخواستم برم ک بچه ها گفتن باشگاه نمیرن منم دیگه حوصله نداشتم برم .. آخه ظهر بود هوا هم گرم بود .. دیگه بیخیال شدم.

امشب مامان بزرگم گفت: ک خانوم .... گفته بیاد کارنامشو بگیره و منم (مامان بزرگم) پرسیدم ک قبول شده گفت آره .. مامانمم میگم قبول چیه باید معدلش بالا باشه .. منم آبجیمو نگاه میکردمو میخندیدم .. آخه فقط خودمو و آبجیم میدونیم ک قراره چ گندی بالا بیاد .. خانوم..... گفته که قبول شدم .. خدا کنه راست گفته باشه .. فردا میرم میگیرم .. بعدشم میرم کلاس زیست.

بچه هااااااااااااااااااااا برام دعا کنین ..





[ بازدید : 445 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 1 تير 1393 ] [ 23:16 ] [ آلِـــزو :) ]

[ ]

وبلاگ کل کل

سلام دوستان


من یک وبلاگ کل کل راه انداختم .. هر کسی که پایه ی کل کل و خنده ست بیاد و عضو بشه.


آدرسشم اینه: http://kal-kal.avablog.ir/





[ بازدید : 394 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 1 تير 1393 ] [ 10:50 ] [ آلِـــزو :) ]

[ ]

دختر

دختر باید جیغ جیغووووووووووووو بااااااااااااشه ..






[ بازدید : 406 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 27 خرداد 1393 ] [ 19:49 ] [ آلِـــزو :) ]

[ ]

جشن ایام شعبانیه

سلام به همتوووووووووون .. خوبید؟؟

خب از این به بعد یکم دیر به دیر آپ میشه .. البته بستگی داره .. ک اگه خاطرات زیاد باشه زود زود آپ میشه .. ولی خب تابستون ک همش خونه ایم .. معمولا خاطره ی بخصوصی رُخ نمی دهد.

اونشب ک رفتیم عروسی .. با دوستم همزمان رسیدیم و با هم وارد شدیم .. کلا پیش هم بودیم .. خعلی خوش گذشت .. برنامه جنگل برای شب کنسل شد .. مثه اینکه بعضیا اجازه نداده بودن و برنامه رو کنسل کرده بودن ..

بعدشم ک دیشب رفتیم جشن برای ایام شعبانیه بود .. تو ورزشگاه بود .. آقای حمیدرضا ماهی صفت (مستربین ایرانی) هم بود .. خعلی خوش گذشت ..

از ساعت 18:30شروع میشد .. تقریبا 17:45 حرکت کردیم و 18 اونجا بودیم .. هنوز خورشید غروب نکرده بود .. واسه همین یکم آبپز شدیم تا برنامه شروع شد ..حدود 1 ساعت فقط بیکار نشسته بودیم و آهنگ پخش میکردن .. از ساعت19 شروع شد .. یه مجری خیلی باحال داشتن ک همش جوک میگفت و مارو میخندوند .. یکم ک گذشت .. یه قسمت از برنامه عروسی محلی بود .. دخترای هم سن و سال ما لباس محلی پوشیده بودند و میرقصیدن .. یعنی اصن کف کرده بودم ک چجوری اجازه داده بودن رو سن برقصن جلو اون همه مرد .. خلاصه خعلی باحال بود .. بعدا یکم عکس هم میزارم براتون ..

بعد ک نزدیک اذان بود برنامه رو قطع کردند و اهنگ پخش کردند و بعدشم اذان بود .. همون لحظه ها بود ک برگشتم یهو دوستمو دیدم .. حدودا 1 سال میشد ک ندیده بودمش .. دخترداییم پیشم بود .. با هم دیگه رفتیم پیشش .. کلی با هم حرف زدیم تا برنامه شروع شد .. کلی خوش گذشت .. بعد ک برگشتیم دیدم صندلیم نیس .. بعله صندلی جنابعالی رو باد برده بود .. هیچی دیگه یه نگاه اندرعاقل سفیهی به مامانم انداختم و اونم گفت من فکر کردم دیگه نمیای .. بعله دیگه .. منم نشستم رو صندلی دخترداییم و اون سرپا واستاد و بعضی وقتا میشت روی پاهای من .. بعد از عقب اعتراض کردن ک نمیبینیم و بشین و ... ک اون بیچاره هم یه صندلی پیدا کرد و نشست .. خلاصه خعلی خوب بود .. جاتوووووووووون خالی .. آخرش کلی فشفشه پرتاپ کردند .. خلاصه خعلی صحنه ی قشنگی بود اهنگ هم گذاشته بودن .. اصن یه وضعی بود ک نگوووووووووو .. واقعا دلمون شاد شد .. من ک حسابی لذت بردم ..

دیروز صبح میخاستم برم کتابخونه و درس رو شروع کنم .. ک مادر گرامی نذاشت گفت یکم بگذره بعدا شروع کن .. ولی من حوصلم سر میره نمیدونم چیکار کنم .. وب هم ک هیشکی نیس .. خسته شدممممممممممممممم ..

خب دیگه خیلی طولانی شد شرمندتووووووونم .. فعلا بابای تا بعد ..

عیدتووووووووونم مبارک





[ بازدید : 462 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 25 خرداد 1393 ] [ 9:17 ] [ آلِـــزو :) ]

[ ]

تابستوووووووووووووووووووووون شیرین

ســـــــــــلااااااااااام به همگــــــــــــــــــــــی

امتحانات تموم شـــــــــــد .. هیچ حسی ندارم .. چون باید واسه شهریور بخووووووونم

من برگشتمممممممممم و تا وقتی ک نت داشته باشم هستم و خاطراتموم مینویسم

این مدت اتفاقای خوب و بد افتاد ک بعدا میگم .. دلم براتون تنگیده بود بدجووووووووووووور

امشب میریم عروسی .. فرداشبم میریم جنگل ک جشن هست .. شنبه هم میریم ورزشگاه ک جشن داریم با حضور آقای ماهی صفت (مستربین ایرانی)

امیدوارم خوش بگذره ... انشالله از شنبه خاطراتمو شروع میکنم ..

فعــــــــــــلا





[ بازدید : 430 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 21 خرداد 1393 ] [ 13:32 ] [ آلِـــزو :) ]

[ ]

سلام دوستاااان

من نمیتونم بیام وب .. راستش واسه خاطره نوشتن وقت ندارم .. درسا خیلی سنگین شده .. ایشالا بعد امتحانا اگه زنده بودم مزاحمتون میشم .. دوستووووووووووووون دارم .. خدانگهدار.







[ بازدید : 322 ] [ امتیاز : 3 ] [ نظر شما :
]

[ پنجشنبه 4 ارديبهشت 1393 ] [ 20:28 ] [ آلِـــزو :) ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه
ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ بدنسازی خرید عطر انجام پروژه متلب میهن ام پی تری
بستن تبلیغات [X]